به یادت خواهم ماند تا همیشه اما... (پایان)
چند روزه کارم شده گریه و گریه و گریه...
چند روزه دارم واسه آخرین بار خاطرات تلخ و شیرین با تو بودن رو مرور می کنم...
چند روزه دارم به یه تصمیم مهم فکر می کنم...
چند روزه...
خیلی تلخ و زجرآور بود که بخوام همه ی اس ام اساتو پاک کنم و گوشیم رو عوض کنم... خیلی سخت بود که بخوام چشامو ببندم و رو دکمه ی delet کلیلک کنم و همه ی مخاطب ها رو پاک کنم. حالا فقط 7شماره (بابا، مامان، داداشام، زن داداشام و خونه) رو سیم کارت جدیدم هست! حتی دوستای صمیمی رو هم ندارم. انگار می خوام از گذشته و از آدمی که قبلا بودم فرار کنم.
می دونم یکی یکی سر و کله شون پیدا می شه و شمارمو از مامان می گیرن ولی کاش می شد دست از سرم بردارن. می خوام تنها باشم تنهای تنها...
چشمامو بستم و ایرانسلمم با چند تومن اعتبار انداختم تو خیابون! می دونم الان می گین دیوونم ولی هیچیکی نمی تونه درک کنه که چه حالی دارم... که با هر کدوم ازین دیوونه بازیام چقدر زجر کشیدم و اشک ریختم انقدر که دور چشام کبود شده و دیگه هیچ بهوونه ای جواب نگرانی های مامان رو نمی ده...
امروز می خوام ،اگه تونستم، واسه آخرین بار وبلاگتو پروفایلتو بخونم...
با همه ی تلخی هات و حرفای وحشتناکت بازم دوستت دارم تا آخر دنیا... ولی دیگه هیچ وقت هیچ وقت بهت بر نمی گردم چون تو همه ی حرمت ها رو شکستی و جایی واسه برگشت نذاشتی. هرچی کشیدم بسمه، می خوام با ته مونده ی غرورم زندگی رو ادامه بدم...
اولین آرزوم خوشبختی تو ِ عزیز ِ دلم...
خوشبختی و آرامشت...
دومین آرزوم اینه که تو این راهی که واسه آیندم انتخاب کردم خدا کمکم کنه و نذاره بشکنم...
راستی دیگه واسه ارشدم نمی خونم می خوام برم سر کار...
و حرف آخر اینکه واسه اینکه بتونم تو این راهی که انتخاب کردم موفق شم این وبلاگو واسه همیشه تعطیل می کنم...
دوستای عزیز و مهربونم خیلی سخته دل کندن از شما و حرفای آرام بخشتون ولی چاره ی دیگه ای ندارم... همه تون رو به خدا می سپرم و امیدوارم همیشه موفق و سلامت باشین...
خداحافظ...